هیچ

خرید بک لینک
- چند روز بعد -دارم به هر زوری که شده سعی می کنم کتاب "قصه زندگی و مرگ" اروین د.یالوم رو تموم کنم. امروز توی راه دانشگاه فقط داشتم بهش گوش می دادم و آروم آروم اشک می ریختم!اونقدر اضطراب مرگ رو در من زیاد می کنه که گاهی شک میکنم تمومش کنم یا نه (هر چند هیچوقت آدم نیمه راه نبودم و میدونم هر قدرم عذاب آور باشه بازم تا آخرش می رم).کتاب، واقعیه و موقع خوندنش (گوش دادنش) حس می کنی که توی اتاق، کنار اروین و مریلین حضور داری، و تمام درد و رنجی که می کشن رو با تموم وجودت حس می کنی...حس می کنم آخرین لحظات زندگی عزیزترین آدم زندگیمه و با هر ورقی که جلوتر می رم جون عزیزم داره کم و کمتر میشه و وقتی به فصل رفتن مریلین میرسم، یک لحظه انگار یه سایه سیاه بزرگ میاد و من رو با مریلین میبلعه...نمی فهمم... فلسفه مرگ و این همه درد رو نمی فهمم...ولی راهی نیست. چاره ای نیست.همه مون توی این درد مشترکیم. هر چند باید به تنهایی تجربه ش کنیم... هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1402 ساعت: 19:29

نام من عشق است آیا می شناسیدم؟زخمیام -زخمی سراپا- می شناسیدم؟با شما طی کرده ام راه درازی راخسته هستم -خسته- آیا می شناسیدم؟راه ششصدساله ای از دفتر حافظتا غزل های شما، ها، می شناسیدم؟این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاستمن همان خورشیدم اما، می شناسیدمپای رهوارش شکسته سنگلاخ دهراینک این افتاده از پا، می شناسیدم؟می شناسد چشم هایم چهره هاتان راهمچنانی که شماها می شناسیدماینچنین بیگانه از من رو مگردانیددر مبندیدم به حاشا، می شناسیدم!من همان دریایتان ای رهروان عشقرودهای رو به دریا! میشناسیدماصل من بودم، بهانه بود و فرعی بودعشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟در کف فرهاد، تیشه من نهادم، من!من بریدم بیستون را، میشناسیدممسخ کرده چهره ام را گرچه این ایامبا همین دیوار حتی می شناسیدممن همانم... مهربان سال های دوررفته ام از یادتان؟ یا می شناسیدم؟- حسین منزوی -پ ن 1: در من ادراکی است از تو عاشقانه، عاشقانهاز تو تصویری است در من جاودانه، جاودانهتو هوای عطری از صحرای دور آرزوییاز تو سنگین شهر ذهنم، کوچه کوچه، خانه خانه- حسین منزوی -خ ن: حالا که چه بخوایم، چه نخوایم، قراره لحظات کوتاهی قبل از مرگ، باز هم اسیر جبر بشیم و از بین قرص قرمزو آبی، ما که نه! بلکه اون قرص قرمز ما رو انتخاب کنه:) دوست دارم طوری زندگی کنم که تو اون لحظات، با خودم نگم "کاش فلان روز و فلان ساعت، فلان کار رو می کردم..."دوست دارم با ایده آل گرا بودن لعنتی، خودم رو از لذت خوشی های کوچیک محروم نکنم.دوست دارم فکر نکنم به این که چی می شه و چطوری می شه و کی می شه...دوست دارم بخندم. و خندیدن بقیه رو ببینم.دوست دارم ورای جنسیت و ملیت و دین و عقیده، دست اون موجودِ از درد مچاله شده و از ترس کزکرده ی درون آدما رو بگیرم هیچ...

ما را در سایت هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 19:42

صفحه بندی